تبليغاتX
کاغذها
گاه نوشت های امیرمهدی حکیمی

 باز تو بردی، مثل همیشه. مثل همان دفعه هایی که میگفتی. شرط می بستی و عمل می کردی. هیچ و قت از آنهایی نبودی که حرف بزنی و عمل نکنی.

اولین باری که دیدمت، توی یک غروب غم گرفته و سنگین بود؛ بعد از جا ماندنم از دوستان. درِ قرار گاه ایستاده بودی و با آن یقه باز و دستمال ابریشمی و سبیل های از بنا گوش در رفته، نظر هر کسی را به خودت جلب می کردی. یادت می آید؟

-         داداش، مسئول اینجا کیه؟

-         چند لحظه اگر صبر کنید...

-         سلام برادر، تازه به این منطقه اعزام شدین؟

-         آره داداش، حالا بگین ببینم مسئول اینجا کجاس؟

-         امری اگر دارین در خدمتم.

راحت و خودمانی صحبت می کردی، بدون هیچ... . و تا آن وقت که تو را بین بچه ها ندیده بودم، باورم نمی شد که بمانی، اما ماندی... .

باید به بچه ها می گفتم:

-     برادرا، 40 نفر نیروی یک بار مصرف نیاز داریم. یک عملیات ویژه در پیشه که بازگشت نداره، عزیزان عمودی میرن، افقی برمی گردن. تازه اگر برگشتی باشه!

تو هم بلند شدی و تعجب همه را برانگیختی... . حرف هایی تو قرارگاه درباره تو زده می شد. کارهایی که کرده بودی و وضعیت گذشته ات. یک آدمِ ... .

-         برادرا ساکت، انشاء ا... بقیه برای عملیات بعد، خیلی عجله نکنین، روزیِ شما ها هم میشه.

تو باز با آن لحن خاص و الفاظی که اصلا با فضای اینجا جور در نمی آمد حرف می زدی.

-         ببین داش هادی، ای به گور آقام... ، همش زیر سر همون بود، که این جوری شُدُم.

-         آقا ابراهیم، به

-         داش هادی، این جوری که حرف می زنی گمون مُکنم با داداشت نیستی، آق اِبرام.

-         خوب، آق اِبرام، پشت سر بابات این طوری حرف نزن، خوب نیست.

چند روز بعد سوالی پرسیدی که دوباره مثل چوب سرجایم خشک شدم. روز ششم بود اگر اشتباه نکنم، از نماز پرسیدی و وضو، امروز هم:

-         آق اِبرام، این یکی دیگه باشه، همون نماز ها رو بخون...

-         ها دیگه این واسه ما نیست، ها؟!

هیچ وقت یادم نمی رود آن چهره غمگینت را. از سنگر بیرون رفتی. طاقت نیاوردم و به دنبالت دویدم. همان شب دیدمت یک گوشه دنج پیدا کرده بودی و نیمه شبی با خدای خودت دل داده بودی، همانند دو تا رفیق قدیمی، تا آن شب هیچ کس را هنگام نماز شب آن طوری ندیده بودم.

آخرین روزهای آموزش بود که:

-         آقا هادی، چند لحظه کارتون دارم.

-         چیه آق اِبرام، سو بالا می زنی.

-         ما وُ سو بالا؟

-         خوب چه کار داری؟

-         هیچی، حالا باشه یه وقت دیگه.

بعدها فهمیدم چرا آنجا حرف نزدی، دلت نمی خواست بقیه بدانند روی بدنت چه خبر است و چه چیزها خال کوبی کردی. موقع تمرین که لباس غواصی را مخفیانه می پوشیدی، برای همه سوال شده بود. اما تو هیچی نگفتی. اگر آن شب هم باز مثل همیشه خودت به من نگفته بودی این راز برای همیشه بین خودت و خدایت مخفی می ماند. البته من هم ... .

حالا تو اینجایی، فقط با دوتا مچ پا و دو تا پوتین، خدا هم ... .

-         آق اِبرام، تو که رفتی زودتر از موعد؛ دَمِت گرم، اما نمی دونم کی نوبتِ ... .

                                                                             26/1/1382

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:43  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

Image and video hosting by TinyPic

و چه خوش می خوابیم ما ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:19  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

امام رضا (ع): «فی خطابه للمأمون العباسی: أما عملت ... أنّ والی المسلمین مثل العود فی وسط الفسطاط، من اراده اخذه ...». خطاب به مأمون عباسی: ... آیا می‌دانی که والی مسلمانان همچون تیرکِ میان خیمه است که هرکس بخواهد به آن دسترسی دارد؟ (الحیاه (گردانیده‌ی فارسی)، ج2، ص623)/ (بحارالانوار، ج49، ص165)

تا هرگاه ظلمی شد و ستمی بر کسی رفت بتواند حرف خود را به حاکم اسلامی بزند و داد خود را بستاند. و همچنین عده ای خاص نتوانند حاکم اسلامی را از جامعه دور نگه داشته و مسائل جامعه را به گونه ای که خود می خواهند به گوش او برسانند و نگزارند حقایق و وقایع را آن چنان که هست بداند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:43  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

 

شب بود و بوی باران!

گفتی تنها بویی که با پوست حس می‌شود بوی باران است.

تو شب‌ها فیلسوف می‌شدی

من شب‌ها عاشق.

 

شب است و بوی باران!

من با تمام پوست صورتم باران را استشمام می‌کنم.

من امشب فیلسوف شدم.

اما تو ...

                                                  ریحان


این  هم یک نوشته دیگر از همسرم . 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

حضرت محمد (ص): «من تقدّم علی المسلمین و هو یری أنّ فیهم من هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمین». آن کس که خود را پیشوای مسلمانان قرار دهد، در صورتی که می‌داند در میان آنان کسی برتر از او وجود دارد، به خدا و رسول خدا و مسلمانان خیانت کرده‌است. (الحیاه (گردانیده‌ی فارسی)، ج2، ص585)/ (الغدیر، ص291)

این روایت در هر مسئولیت و پست و مقامی هر چند کوچک صادق است. نمی توان در حکومت اسلامی ادعای تعهد داشت اما مسئولیت هایی را پذیرفت که شایسته تر از خود نیز برای آن مسئولیت وجود داشته باشند. این دیگر خدمت نیست بلکه خیانت است.

مبنای حاکمیت در اسلام شایسته سالاری است نه هیچ چیز دیگر. و اگر چنین نباشد اسلامی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:50  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

تصویر برفک نیست. یعنی راستش را بخواهید بعضی وقت ها می شود که تصویر برفکی نباشد. آنتن را باید کمی چرخاند. البته زحمتش زیاد است ، باید بلند شوی و دستی به آنتن بزنی آن هم تا بالای پشت بام بروی. خوب کار هر کسی نیست. خیلی ها هم دوست دارند تصویر برفکی را به خودشان غالب کنند و وانمود کنند که تصویر درستی می بینند.

من امروز تصویر بدون برفک دیدم. اما راستش را بخواهید زحمت این تصویر شفاف را من نکشیده ام. « تصویر برفک است!» سلسله جلسات ارائه کتاب است که به همت چند تن از دوستان بسیار دوست داشتنی در دانشگاه فردوسی برگزار می شود. امروز هم وحید عر فانیان عزیز گزارش کتاب « حرف های تجربه» - مجموعه مقالات مرتضی ممیز- را گزارش داد. دنیای این انسان برایم جالب بود. وبسیاری تلاش ها که در طول زندگی خود انجام داده است. و اگر اینها نبودند چقدر زندگی سخت تر از این بود.

تصویر برفک است! را گویا خانم زهرا عرب راه انداخته و دوستانی قدردان تلاشش بوده اند که گزارش کتاب داده اند و دوستان دیگری هم با شرکتشان.

من هم به سهم خود از همت و لطف ایشان سپاس گزارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:42  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

غربت

مرا در آغوش گرفته

و لحظه های اندیشه ام را

رنج ...

گوش های ناشنوا

سینه های تنگ

تا ابد

برایم

ناآشنا خواهند ماند.

4/3/1384

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:54  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

هزاران حرف فراموش شده یا به فراموشی سپرده شده همیشه مرا رنج می دهد. چگونه می شود از کنار برخی سخنان گذشت و به آنان توجهی نکرد؟! این هنر بسیاری از مسلمانان و به ویزه اهل علم و اندیشه است که بسی جای تاسف دارد. این کم توجهی از حوزه های علمیه شروع می شود و به دانشگاه ها و دنیای هنر و جامعه و هر گوشه و کنار که سرک بکشی که می رسد به بی توجهی تبدیل می گردد.

این هزاران حرف همان آیات و روایات اند که اگر به دست دیگران رسیده بود از آنها غافل نمی شدند. من نمی دانم اگر وحی بودن و یا کلام معصوم بودن آنها را کناری بگزاریم نمی توان این سخنان را به عنوان کلماتی ارزشمند و راه گشا برای زندگی بشری شناخت و از آنها بهره برد؟! و جای تعجب است که از فلسفه یونانی گرفته تا عرفان هندی و تا هر چه و در هر کجا گفته شده مورد توجه قرار می گیرد اما ...

برای من جای سوال است که چگونه جامعه ای بر جسم انسان هایی مویه می کند و برای رنج ها و سختی های آنان عزادار می گردد اما هدف والای آنان را که تمامی آن رنج ها و سختی ها را برای آن هدف به جان خریده اند را  به دست فرا موشی می سپارد. نمی توان بر شهادت انسانی گریست و خود بر اندیشه آن تاخت.

اکنون می خواهم در این سال جدید بخشی به مطالب خود اضافه کنم  و آن هم نقل روایاتی است همسان با خورشید که برایم بسیار قابل توجه است و پر ارج.

پیامبر«ص» - پیامبر خدا از خانه بیرون آمد، در مسجد دو مجلس دید: در یک مجلس تفقّه در دین می شد، و مجلس دیگر به دعا خواندن و از خدا مسئلت کردن می گذشت. گفت: « هر دو مجلس نیک است. آن گروه خدا را می خوانند، و آن گروه می آموزند و مطالب را به نادانان می فهمانند. این گروه آموزشگران برترند؛ من برای آموزشگری فرستاده شده ام». آنگاه در کنار ایشان نشست. (الحیات- گردانیده فارسی- ج1 ص62)

اکنون بنگرید که مساجد ما چگونه است؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 15:7  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

سال نو شد اما نمی دانم تغییر و تحولی اتفاق افتاده است یا در حال اتفاق است.

از دوستان عزیز به دلیل این غیبت(در دنیای مجازی) طولانی پوزش می طلبم. گرفتاری های پیش آمده مجال پرداختن به وبلاگ را به من نداد. حال با تاخیر تبریک مرا برای سال نو بپذیرید. امیدوارم که سال خوشی داشته باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 18:55  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

گریه

فرار می کند.

و آن سو من

غربت میان ما

هزار سال فاصله شد.

می دوم

دور می شوم

گم می شوم.

سرگردان

اشک، دیگر پناهم نیست.

سجاده، خشک

آسمان، ساکت

دانه های تسبیح، عقیم

3/ اردیبهشت/ 1384

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:28  توسط امیر مهدی حکیمی  |